8/17/2004

دلتنگی

خواستم از دلتنگی بنویسم،
دیدم یک موضوع تکراری شده.
همه بچه ها از دلتنگی می نویسند.
چرا همه از دلتنگی می نویسند؟
تا کی دلتنگ باشیم؟

8/15/2004

Love.cpp


void Human::Love(const Human& loved){
Human::Thaught= loved;
Human::Heart = loved;
Human::Passion = loved;
delete Human::Joy;
delete Human::Pleasure;
delete Human::Life;
delete Human::Peace;
Human::Life=new Sorrow;
while(loved){
ServeTheOne(loved);
Listen(RomanticSongs);
}
while(Hope>0){
Hope--;
Listen(SadMusic);
Cry();
};
delete this; // Peace Be Upon Him/Her
};

8/12/2004

پایان

اغلب اوقات به دنبال پایان هر چیز هستیم. پایان یک فیلم، پایان یک رمان، پایان یک دوره، پایان یک ترم، پایان یک روز سخت کاری...

وقتی هم که به آخرش می رسیم می بینیم هیچی نداریم. تازه می فهمیم که چقدر در اشتباه بودیم.

بعضی وقت ها هم دوست نداریم بعضی چیز ها به پایان برسند. مثل یک اردو، یک خواب قشنگ.

وقتی که به پایان رسید. می گیم: یادش به خیر. کاشکی باز هم می شد ...

بخواهیم یا نخواهیم هر چیز پایانی دارد. تموم شد. آن موقع یک احساس دلتنگی به آدم دست می ده. ( یا شاید نا امیدی)

آن وقت چه کار می کنیم؟ (شاید دنبال یک کار دیگر می گردیم)

چرا دنبال یک موجود، کار، تفریح پایان ناپذیر نباشیم؟

8/10/2004

while(!fork()) play("My Immortal.mp3");

چه احساسی پیدا می کنی وقتی که شب و روز به یک آهنگ گوش بدی
وقتی هم که گوش نمیدی خودش توی مغزت Play بشه
!اونوقت به خودت شک می کنی
!شاید هم به یکی لعنت بفرستی

8/04/2004

Life.cpp

typedef void money;
typedef void power;
typedef void humanity;

//money life();
//power life();
humanity life();